تبلیغات
من و زندگی
http://s1.picofile.com/file/6886242452/arf_orq_ir.jpg
لینکدونی - لینک های جالب از سراسر وب

خریدآنلاین شارژ ایرانسل همراه اول
ختم جهانی قرآن کریم
شركت آریا طب فیروز
سایت شركت اتوماسیون شرق بارثاوا
سایت تخصصی نقشه برداری
کانون گفتمان قرآنی-آموزش وبلاگ نویسی
کانون گفتمان قرآنی
ارسال لینكهای جالب توسط شما برای لینكدونی ...
ادامه - آرشیو لینکدونی ...

 

 

 

 

 

جهت مشاهده مطلوب تر این وبلاگ از IE یا اینترنت  اکسپلورر استفاده کنید (ترجیحا Internet Explorer 8)

آمار وبلاگ

امروز :
دیروز :
این ماه :
ماه قبل :
کل :
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
تعداد صفحات : 0

                                               

 

صرف عاشورایی

گویم عباس              گویی عباس            گوید عباس

گوییم عباس             گویید عباس            گویند ببرید دست عباس...

گویم اصغر                گویی اصغر             گوید اصغر

گوییم اصغر               گویید اصغر             گویند بزنید سه شعب بر گلوی اصغر...

گویم اکبر                 گویی اکبر              گوید اکبر

گوییم اکبر                گویید اکبر              گویند پاره کنید پیکر اکبر...

گویم زینب                گویی زینب              گوید زینب

گوییم زینب               گویید زینب            گویند تازیانه زنید بر تن زینب...

گویم حسین              گویی حسین            گوید حسین

گوییم حسین            گویید حسین             گویند ببرید سر حسین...


نویسنده:من و زندگی نویس (ع.ف)



نوشته : من و زندگی نویس در پنجشنبه 8 دی 1390 نظر دهید... ( ) - لینک مطلب
پیام


گویند هر چه را که گَرد زمان بر آن نشیند به خاطره می پیوندد،

گفتند که  هر چه به ابر های خاطره پیوست اندک اندک فراموش گشت،

 و چون چیزی به نسیم فراموشی سپرده شد دیگر کسی نخواهد بود که بر آن بگرید یا بخندد، اندوهگین شود یا خوشحال و کسی هم نخواهد بود که درس بگیرد یا عبرت.

درست، درست و درست اما در مورد عاشورا غلط. هر چه بگذرد و هر چه گَرد و غبار زمانه و ابر های خاطره و نسیم فراموشی و طوفان انحراف و تحریف هم که بیاید، اما واقعه ی نینوا تازه تازه و جذاب تر از هر لحظه و زمانی باقی می ماند. علتش را می خواهی؟؟؟ چه دانم؟؟؟ چه بگویم...؟؟؟

شاید به خاطر آب جفا کار فرات باشد، شاید به خاطر گرما، شاید به خاطر مظلومیت و شاید هم به خاطر 36 ضرب در 2 در مقابل بی نهایت ضرب در بی نهایت؟؟؟

شاید به خاطر دست های بریده از آب؟ شاید به خاطر گلوی شکافته باشد؟

یا شاید به علت تن پاره پاره، امکان دارد به علت شبه پیمبر باشد؟

شاید به خاطر سربریده یا شاید..

شاید...

شاید به خاطر ناله های از دل برخواسته خواهرش باشد...

نه ناله از درد، نه ناله از سختی، نه از سر شکایت و نه از خستگی، تنها و تنها ناله از روی زمین ماندن قرآن ناطق و زیر سم ها بودن باطن قرآن...

عاشورا تصور کردنی نیست. فکر کردنی و نوشتنی و تصور کردنی هم نیست. عاشورا ماوراء تصور عقل و ذهن و فطرت ماست. عاشورا فقط و فقط حس کردنیست. عاشورا داستان سرتاسر زیباییست.

چرا گفتم داستان؟؟؟ ما آدم ها زیبایی را دیگر تنها در داستان ها می بینیم. گویی فقط افسانه ها زیبا اند و دلنشین. اما عاشورا حقیقت همیشه جاوید است. حقیقتی همه چیز در آن یافت می شود، عشق، وحدت، فداکاری، شهادت، تشنگی و هزاران هزار صفت دیگر که همه جا دیده و شنیده و گفته ایم اما اصل موضوع را به وزش تاریخ سپردیم و تاریخ هم آن را بی هیچ تذکر و هشداری با خود بٌرد ، مهم ترین درس ظهر کربلا، اصلی ترین پیام دشت نینوا و زیبا ترین پند روز عاشورا:

"همانا من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم..."


نویسنده: من و زندگی نویس(ع.ف)



نوشته : من و زندگی نویس در پنجشنبه 8 دی 1390 نظر دهید... ( ) - لینک مطلب
حسین........................
دسته : متفرقه ,

 

حسین........................

که تواند حسین را در یک کلام خلاصه کند؟؟؟


نوشته : من و زندگی نویس در یکشنبه 13 آذر 1390 عاشقان نظر دهید ( ) - لینک مطلب
چه بگویم...؟؟؟

چه بگویم در وصف دلاوری هایش؟؟؟
چه بگویم در وصف رشادت هایش؟؟؟
چه بگویم در وصف فداکاری هایش؟؟؟
چه بگویم در وصف ایمانش؟؟؟
چه بگویم در وصف اعتقادش؟؟؟
چه بگویم در وصف عشقش به یگانه؟؟؟
چه بگویم در وصف عدالت طلبی اش؟؟؟
چه بگویم در وصف حق خواهی اش؟؟؟
چه بگویم در وصف پندارش؟؟؟
چه بگویم در وصف کردارش؟؟؟
چه بگویم در وصف اخلاقش؟؟؟
چه بگویم در وصف علمش؟؟؟
چه بگویم در وصف فکرش؟؟؟
چه بگویم در وصف هوشش؟؟؟
چه بگویم در وصف صبرش؟؟؟
چه بگویم در وصف بردباری اش؟؟؟
چه بگویم در وصف سکوتش؟؟؟
چه بگویم در وصف رنج هایش؟؟؟
چه بگویم در وصف زخم هایش؟؟؟
چه بگویم در وصف شهادتش؟؟؟
اصلا چه بگویم در وصف نامش؟؟؟

                              ای عـــلـــی...........
عــلی آن شــیر خدا شــاه عــرب،                               الفتی داشته با این دل شب
شــب ز اســرار عــلی آگاه است،                               دل شب محرم سر الله است
فــجر تــا ســینه آفــاق شــکافت،                               چشم بیدار علی خفته نیافت
نـاشناسی کـه بـه تــاریکی شــب،                              می برد شــام یــتیمان عــرب
عشق بازی که هم آغاوش خـطـر،                             خــــفت در خـــوابگه پـــیغمبر
آن  دم   صــبـح  قـیامـت  تــاثـیـر،                              حــلقه در شــد از او دامن گیر
دســت  در  دامــن  مــولا  زد   در،                            کــه عـلی بـگذر و از مـا مگذر
شـال می بـست و نـدایی مبهم،                                  کــه کــمربند شـهادت مـحکم
شـبروان مـسـت ولای تو عــلی،                               جــان عــالم به فدای تو عـلی

         
                                    علی

نوشته : من و زندگی نویس در دوشنبه 23 آبان 1390 چه بگوییم؟؟؟ ( ) - لینک مطلب
نصف جهان

سلام؛
دیشب که داشتم یک حساب کتاب ذهنی می کردم دیدم که ایولا به خودم، بیش از نصف جهان رو گشتم، با این سن کمم چه قدر دنیا دیده و با تجربه هستم. البته این رم بگم که نصفش که اصفهونه الباقی دنیا  هم می شه بیش از...
شوخی کردم...
این ها رو گفتم که به این برسم که فردا انشاءالله قرار راهی بشیم بریم نصف جهان... البته من که دو سه بار توفیق زیارت کاخ چهلستون رو داشتم اما این هم روش باشه. بالاخره از ما چیزی کم نمی شه.(چون مدرسمون داره رایگان می بره!!!)
خلاصه اگر کسی سوغاتی ای چیزی می خواست بگه شاید شاید اگر حال کردم و پول اضافه داشتم و اصلا پول با خودم بردم چیزی واسش خریدم. فقط در سفارش خود آدرس پستی و کد پستیتون هم بگین. لازم به ذکر است که هزینه پست، خرید، مالیات بر ارزش افزوده، بیست درصد تورم، سی درصد هزینه حمل و جابجایی و ده درصد هم هزینه بسته بندی و تازه چهل درصد هم به خاطر حق الزحمه.پ(واقعا هم این همه چک و چونه زدن زحمت زیاد و ارژی فراوان می خواد)(اصفهونی ها جدی نگیرن)
داشتم می گفتم خلاصه فعلا خدافظ و عین همیشه که می گم:
تا بعد............

نوشته : من و زندگی نویس در یکشنبه 15 آبان 1390 فرم سفارش سوغاتی!!! ( ) - لینک مطلب
لسان الغیب

اومده بودم خونه، خیلی بی حوصله و خسته بودم. روز خوبی نبود. البته هم خوب بود هم بد ولی بیشتر بد. نمره ریاضیم به طرز غیر قابل باوری پایین شده بود. تا حالا هم چین نمره ای رو ندیده بودم... خیل یعجیب بود. زنگ بعدش سر زیست هم همین حال رو پیدا کردم. نمره ای گرفتم که باورم نیم شد. هر چند میان نمرات کلاس خوب بود اما با توجه به تلاش هایی که توی این مدت انجام داده بودم اصلا چنین انتظاری نداشتم. زنگ آخر سر شیمی نمرم بد نشد ولی باز هم نمی تونست جبران نمره باور نکردنی ریاضیم رو بکنه.اما از این بد تر این بود که توی مدرسه دو سه تا پستی که خیلی دلم می خواست به من بدن (حداقل یکیش رو) بهم نرسید. حسابی کنف شده بودم. اومدم خونه. چشمم به دیوان حافظ افتاد . یاد اون شعری افتادم که میگه......یادم رفته صبر کنید برم دیوان رو بیارم از روش بنویسم
می گه:
 به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی...
لسان الغیب؛خواجه حافظ شیرازی
دمی با رند قلندر، پشت پرده اسراری
خلاصه رفتم نیت کردم و صفحه ای باز کردم. شعری اومد با این نام"نافه چین"
حوصله ندارم شعر رو بنویسم (یعنی بیشتر نمی تونم بخونمش که بخوام بنویسمش، ولی وای بر من که دکتر حسابی می گفت هر ایرانی ای که نتواند حافظ بخواند ایرانی نیست) به هر حال معنی کلیش این بود که:
"خیلی غصه می خورید . از اینکه تا به حال تلاش های شما به نتیجه نرسیده است رنج می کشید ولی به شما مژده داده شده که به زودی سیاهی های زندگی جای خود را به روشنایی و سپیدی خواهند داد و نتیجه زحمات خود را می گیرید."
این بهترین چیزی بود که می تونستم ببینم. واقعا بهم روحیه داد. چون فرداش امتحان خیلی خیل یمهم شیمی داشتیم. البته داشتیم نه داریم. پس لطفا هر کی این رو می خونه یک دعا ای هم بکنه.
خدافظ و به امید دیدار مجدد اینترنتی
تا بعد............

نوشته : من و زندگی نویس در سه شنبه 26 مهر 1390 فال های شما... ( ) - لینک مطلب
نماز

سلام دوستان؛

بعضی اوقات (البته خیلی وقت پیش) از خودم می پرسیدم: ما برای چی نماز می خونیم؟ خدا که به نماز ما نیاز نداره.

بعد ها كه سنمون بیشتر  شد به این جواب به مرور رسیدم، جوابی كه به نظر من تا اكنون كامل ترین جوابی بوده كه می تونستم براش پیدا كنم

"عده ای می گویند خدا به نماز ما چه نیازی دارد؟ باید در جواب آنان گفت که نه تنها خدا به نماز ما نیاز ندارد وحتی به خود ما نیز نیازمند نیست بلکه تمام هستی از ما بی ناز است.

زمین چه نیازی به ما دارد؟! حیوانات چه طور؟ آیا طبعیت به ما نیاز دارد یا ما به طبیعت؟!؟!

اگر به انسان توصیه می کنند خانه خود را رو به خورشید بسازد این بدین معنا نیست که خورشید به ما محتاج باشد بلکه ما انسان ها هستیم که به نور و گرما نیاز دارم. "

حالا حداقل می دونم که این منم که محتاج اصلی به نماز هستم نه کس دیگری.

تا بعد....................................


نوشته : من و زندگی نویس در جمعه 22 مهر 1390 نظر دهید!!! ( ) - لینک مطلب
منتخب نمایشگاه

سلام دوستان جدید و قدیم من و زندگی؛
امروز خبر دار شدم که وبلاگمون -من و زندگی- به عنوان وبلاگ منتخب نمایشگاه رسانه های دیجیتال انتخاب شده و قراره من برم اونجا و یک سخنرانی کوچیکی داشته باشم. حالا موندم برم یا نه؟؟؟آ[ه چی بگم...بابا ما هم چی نه وبلاگمون مطالبش خیلی خاص و فوق العاده بوده نه بازدیدمون نجومی...
حالا با توجه به چه پارامتر هایی ما رو انتخاب کردن الله اعلم...
حالا دوستان حتما یک نظر بدن که برم یا نه... نظرتون واسم خیلی خیلی مهمه...
حتما نظر بدین ها...
نمایشگاه رسانه های دیجیتال
تا بعد............

نوشته : من و زندگی نویس در دوشنبه 18 مهر 1390 نظر شما... ( ) - لینک مطلب
سوالات یک کودک پنج ساله

با یکی از کودک های فامیل خیلی نزدیک و صمیمی هستم. یعنی خیلی باهاش بازی کردم و خلاصه بزرگش کردم!!!
هر از گاهی سوالات خیلی جالبی می پرسه که به نظرم اومد که اینجا بنویسمش. سوالاتی که به نظر خیلی ساده و ابتدایی هستند و برای خیلی ها جا افتاده و مشخص اند اما من مدت ها روی چگونه جواب دادن به این کودک فکر می کردم. چگونه جواب دهم که هم جای سوال دیگری را باقی نگذارد و هم به طور کامل متوجه شود و آنرا لمس کند. اما متاسفانه به جواب خیلی مشخصی نرسیدم. پس لطفا علما کمک کنن. تعداد سوالات خیلی کمه و در چند زمینه هست اما من پیشنهاد می کنم بیشتر وقت خودتون رو روی جواب دادن به سوالات دینی بکنید.
فقط یادتون نره که جواب ها ساده و قابل درک برای یک کودک چهار پنج ساله باشه.


1- این سوال رو اون کودک در خطاب به من گفت: "من و زندگی نویس" (خودم رو می گم) ، تو از خدا قوی تری؟؟؟قدرت خدا چقدره؟؟؟
2- این سوال رو سر میز ناهار پرسید: من و زندگی نویس جون، وقتی آدم بزرگ ها می گم بعدا، یعنی کی؟ یعنی بعدا صبحه یا شبه؟!؟!
3- من و زندگی نویس، مگه خدا شیطون نفاریده (همون نآفریده خودمون)، خب برای چی آفریده!!!
4- دم خونشون یک تابلو سفید هست که این شکلی و من تا حالا ندیده بودم. یک بار که رد می شدیم ازم پرسید: این تالبو سیفید (منظور همون تابلو سفیده) یعنی چی؟؟؟ منم هم با توجه به شکل تابلو بهش گفتم فکر کنم یععنی احتیاط. باز بهم گفت مگه احتیاط اون تالبو ای نیست که وسطش یک خط و یک نقطه زیرش؟؟؟باز مونده بودم چی بهش بگم!!! گفتم پول نداشتن اون خط و نقطه رو بزارن براش این شکلی کردن!!!

علائم راهنمایی و رانندگی

خلاصه دوستان به سوالات فوق بی زحمت حتما پاسخ دهید. به خصوص سوالات 1 و 3. اگر وقت کردین سوال دو رو هم پاسخ بدین. چون خودم روش خیلی فکر کردم ولی به جایی نرسیدم.

لازم به ذکر است که سوالات عینا تایپ شده و هیچ تغییری در ادبیات آنها داده نشده.(به جز من و زندگی نویس که خودمم)

تا بعد............

نوشته : من و زندگی نویس در جمعه 1 مهر 1390 پاسخ های شما ( ) - لینک مطلب
ای فلسطین...
دسته : متفرقه ,

 در روز جهانی قدس، همه یک صدا می گوییم:

 مـــــرگ بـــــر اســـرائــیـل، مـــــرگ بـــــر آمریـــــــکا

مـــــرگ بر اسرائــیل

برای مشاهده مطالب بیشتر به تالار گفتگو مراجعه نمایید

www.arf.dxd.ir


عکاس: خودم!!!


نوشته : من و زندگی نویس در پنجشنبه 3 شهریور 1390 شعار هاتون رو اینجا بنویسید.... ( ) - لینک مطلب
شب قدر...
دسته : متفرقه ,
شب قدر، شب تولد معنوی دوباره بنی آدم، اولین شب پاک و بی گناه بودمان (انشاءالله) و شب نزول کتاب سعادت بر همه حاجت داران و حاجت گرفتگان مبارک!!!


نوشته : من و زندگی نویس در جمعه 28 مرداد 1390 تبریک های شما... ( ) - لینک مطلب
ای سامرا.............................مظلوم

مشرف شده بودیم عتبات عالیات، اولین بارم بود، خیلی برام جالب بود، من تا حالا توی مکان های زیارتی حرمی جز جرم امام رضا رو ندیده بودم (البته حرم های زیارتی ائمه) به همین خاطر خیلی ذوق زده و خوشحال بودم. نمی توانم بگویم کجایش از همه بهتر بود. نحف حال و هوای خودش را داشت. به خصوص سحر ها وقتی برای نماز صبح به حرم می رفتیم خیلی حال و هوای روحانی ای داشت. کربلا که جای خود دارد. خیلی خوش شانس یا بهتره بگم خوش سعادت بودیم که ما با اینکه دفعه اول می رفتیم کربلا اما تونستیم جمعه شب در کنار ضریح حسین شهید(ع) باشیم. باور کنید حسی که در هر یک از حرم ها در همه آدم ها، چه گتهکار و چه درستکار، ایجاد می شه قابل توصیف نیست. مطمئنم شما هم بروید همین طوری هستید. اما خوش شانسی ای که از همه بیشتر جالب بود این بود که همراهان ما با اینکه چندین بار بود که به عتبات می آمدند اما بار اولشان بود که به کاظمین و سامرا می رفتند. اما ما برای هم بار اول که مشرف می شدیم توفیق زیارت آنجا را هم داشتیم. با اینکه ابتدا رفتیم سامرا اما بگذارید اول کاظمین را بگویم. کاظمین خیلی بزرگ و خوب است. خیلی دل انگیز و دل باز. آرامش خیلی خاصی هم دارد. نمی دانم چرا اما به محض ورود آرامشی ایجاد شد که در هیچ جا دیگه برام به وجود نیومده بود. شاید علتش خلوت بودنش است.حیف د چون بیشتر از یک شب آنجا نبودیم اما همان یک شب را تا نیمه شب بیدار بودم. در کاظمین که هستی، احساس می کنی در حرم ضامن آهو نشسته ای. با این که از بعد مساحت خیلی متفاوت اند! اما حال هوای مشهد را دارد. اما همان طور که گفتم برایم سامرا حس و حالی متفاوت داشت. نمی توانم بگویم چه حسی بود. چون خودم هم نفهمیدم چه بود! در تمام حرم هایی که رفتیم شب ها بیشتر بهم کیف می داد اما نمی دانم چرا سامرا در روز هم حال و هوای خاصی داشت. گویی شهری غریب است.. همان طور هم هست. سامرا شهری در وسط سنیان متعصب عراقی هست. البته به نظر من سنی ها خیلی انسان های خوبی هستند آنهایی که ما دیدیم وهابی بودند. شهر خیلی آرامی بود. اصلا تقریبا خالی از سکنه بود. خیلی داغون و خراب. سراسر گذرگاه ها نیرو های نظامی قرار داشتند. حرمش شباهتی با حرم نداشت. ضریحش شبیه ضریح زیبای امام رضا نبود. اصلا ضریح نداشت. خیلی دلگیر است. وارد که می شوی می بینی تنها روی یک محیط مکعل مستطیل مانندی پارچه سبزی انداخته اند. نه ضریحش طلایی بود و نه دیوار هایش آینه کاری. خیلی غمگین و دلگیر بود. اما به نظر می آمد همه حال و هوای خاصی می داشتند. در آن هوای گرم زیر آفتاب آماده شدیم برای اقامه نماز ظهر و عصر. شخصی که آمد برای اقامه نماز خیلی انسان خوش چهره و خوش کلامی بود. خیلی شخصی مهربان و خیرخواهی به نظر می رسید. قبل از نماز شروع کرد روضه کوتاهی بخواند. روضه هم نبود چون اگر بگم روضه خیلی ها فکر می کنند چه گریه و زاری به راه انداخته. نهو تنها با چند جمله شیوا و قشنگ دل همه رو متوجه مظلومیت سامرا و امام مدفون در آن کرد. آن لحظه حرف هایش خیلی به دلم نشست. ابتدا به زبان عربی سخت گفت و بعد با فارسی رو به ایرانی ها گفت: شما امام رضا (ع) حرمی دارد چه زیبا، چه دل باز و چه بزرگ، چه بسیار اند زائران دل باخته ای که به زیارتش می آیند. اما این جا سامرا، اینجا تنها جایی است که شما علاوه بر این که در حرم امامان مدفون در این جا حضور دارید، در واقع در خانه آنها نیز حضور دارید. چون همان طور که می دانید سامرا شهری نظامی بوده و در آن امام  هادی (ع) و اما حسن عسگری (ع) زندانی بوده اند. پس در واقع این محل که اکنون حرم است در واقع خانه آنها نیز هست.تا به حال اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. وی می گفت اینجا علاوه بر این ها محل دفت پدر و پدر بزرگ حضرت مهدی موعود است. پس از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. یعنی در واقع خانه اما زمان نیز هست. با این سخنان بار معنوی این مکان دو چندان شد. مکانی که هم محل دفن دو امام بزرگ باشد، خانه آنها نیز باشد و خانه امام عصر (عج) نیز باشد خیلی به نظرم والا و معنوی آمد. حرف های آن شخص خیلی ذهنم را مشغول کرده بود. در حرف هایش می شد به طور کامل مظلومیت این دو اما را حس کرد.

برای ناهار به سالنی در درون صحن حرم رفته بودیم. ناهار نذری بود. با این که چیز خیلی خاصی نبود اما واقعا چسبید. بالاخره باید به خاطر مسائل امینیتی سریعت به اتوبوس بر می گشتیم. چون هر کاروانی اجازه ندارد وقت زیادی را در سامرا بگذراند. وقت یسوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم تازه یادم آمد که مفاتیحی که خیلی دوستش داشتم را جا گذاشته ام. اول ناراحت شدم اما ناگهان حرف های آن مرد به ذهنم آمد. خاطرم به مظلومیت و محیط دلگیر آنجا افتاد. یادم به دیوار های بتنی اش افتاد. دیوار هایی که حتی یک آینه کاری هم نداشت. یادم به ضریح، نه ببخشید به آن پارچه سبز افتاد. نه مطمئنا جا گذاشتن آن مفاتیح بی دلیل نبوده. من همیشه با آن مفاتیح دعا می خواندم. خیلی مفاتیح خوبی بود، به خوبی مطالب را دسته بندی کرده بود، معنی ها را واضح و خوانا نوشته بود، خیلی کامل بود و بسیار خوش خط و خوانا. اما خدا کند که از آن مفاتیح در آنجا استفاده کنند.

خلاصه این قدر سرتون رو به درد آورردم و از خودم تعریف کردم (البته اگر به نظرتون چنین اومد ببخشید باور کنید قصدی نداشتم) که آخرش این رو بگم. اگر مشرف شدین عتبات عالیات ما رو هم دعا کنید. اما اگر وضعیت اجازه و داد و به سامرا هم سری زدید، اوجا ما رو دعا ویژه کنید. همچنین اگر شما هم حالتی چون من پیدا کردید یک مفاتیحی، قرآنی یا حتی پولی آنجا بگذارید تا هر چه زود تر آبادانی آن حرم عشاق مهدی موعود (عج) را ببینیم.

برای فرج امام زمان (عج) و چیره شدن مسلمین سراسر جهان بر کفار و ستگران 7 صلوات ختم کنید.

اگر هفت تا حوصلتون نیومد یک رو با و عجل فرجهم بفرستید!!!

راستی اگر شما عازم سفرعتبات و عالیات هستید حتما نظر بگذارید. دعا هم یادتان نرود


نوشته : من و زندگی نویس در چهارشنبه 26 مرداد 1390 نظرات عاشقان مهدی(عج) ( ) - لینک مطلب
الکلام یجر الکلام
دسته : متفرقه ,
دیگه خسته شدم؛ هم از تابستون و هم از اینترنت.
البته از اینترنت بیشتر، چون اگر از تابستون خسته می شدم و کفر نعمت می کردم عذابی سخت چون مدارسه به سرم می اومد. البته از تابستون به خاطر بی برنامگی خسته شدم. چون نمی دونم باید چیکار کنم. از صبح که کله سحر (منظور همون 12 ظهره!!!) بیدار می شم می شینم پای کامیوتر و اینترنت. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که از اینترنت هم خسته بشم. یک زمانی آرزوم این بود که ADSL بگیرم و دیگه برم عشق و صفا. هر چی حال کردم دانولد کنم، هر روز توی وبلاگم مطلب بنویسم، برم یاد بگیرم سایت درست کنم، برم توی تالار های گفتگو فعالیت کنم، برم هک رو یاد بگیرم، تجربیات و آموزخته های خودم رو در اختیار  دیگران بزارم و هزار تا فکر و خیال دیگه. اما از زمانی که اینترنت به اطلاح پر سرعت خریدیم دیگه اصلا اینترنت بهم کیف نمی ده. انگار می گی همون Dail Up  قدیمی خودم که سرعتش حداکثر مثلا به 15 KB می رسید بیشتر حال می کردم. انگار می گی اون موقع بیشتر سوژه داشتم تا دربارشون مطلب بنویسم. انگار می گی همون پاک شدن مطلب هام و عصبانی شدن هام بیشتر بهم کیف می داد تا بی دردسر و راحت ارسال کردن مطلب های کپی شده و به درد نخور. امگار می گی همون یک ساعت وقت گذاشتن برای لود شدن هر صفحه خیلی بیشتر لذت داره تا لود شدن اون در چند ثانیه. انگار می گی همون دانلنود نکردن نرم افزار و این جور چیز ها خیلی بهتر و مناسب تر از دانولد های حالا و تند تند تموم شدن حجم دانلود های حالام. همین چند وقت پیش بود که فکر کنم به خاطر این دانلود ها کل سیستمم داغون شد و مجبور شدم ویندوز جدید نصب کنم. بالاخره ما یک رتبه پیشرفت کردیم ویندوز کامپیوترم رو بعد از حدود شش سال از ایکس پی سرویس پک دو به WINDOWS XP SP3 ارتقاء دادم. باورتون می شه.امما داشتم می گفتم خیلی خسته ام. دلم می خواد کل اینترنت رو ول کنم و ...
اما هر چی فکر می کنم در طول روز هر کاری که می خوام بکنم آخرش می رسه با کامپیوتر و اینترنت و این جور چیز ها. انگار می گی جز این ها توی دنیا واسم کاری نمونده. تابستون این وضع رو بدتر کرده. قبلا هر طور شده بود یک طوری به خاطر مدرسه و درس و مشق خودم رو از این دنیای به اطلاح مجازی رها می کردم. البته چه دنیایی!!! یک دنیایی که اولش با صدای همیشگی ویندوز شروع می شه ، بعدش با کلیک روی آیکن IE یا فایرفاکس روی دسکتاپ ادامه پیدا می کنه و بعد با باز شدن صفحه گوگل (البته در صورتی که گوگل home page شما باشه) رسما آغاز می شه. بعدش هم شما با تایپ آدرس های پی در پی و پیچیده توی adress bar خودتون مدام از این صفحه به این صفحه می رین. یعنی یک زندگی دو بعدی ای که همش نوشته و تصویره. دنیایی که هیچ لذتی جز بیکاری و سرگرم کردن خود نداره. شاید الآن خیلی هاتون اعتراض کنید که نه خیر اینترنت مزایایی هم داره. بله من هم این رو قبول دارم و توی این مدت واقعا از مزایای اون بره بردم.اما از من به اعتقاد خود به مغرورم با تجربه بپرسین من معتقدم ضررش بیشتر از مزیت هاش هست. البته ضرر که نه. خدا رو شکر من هنوز ضرر چندانی ندیدم. اما می شه به این ها گفت بدی.آره همین کلمه بهتره، بدی. بدی های اینترنت خیلی بیشتر از خوبی هاشه. بدی هایی مثل نشستن در کنار سفره ناهار یا شام به همراه خانواده، صحبت نکردن و یواش یواش دور شدن از خانواده و خیلی بدی های دیگه که هنوز خیلی هاش به ما نرسیده. البته من هنوز خیلی از خونوادم دور نشدم اما من منظورم اینه که وقتی از پای اینترنت پا می شی و نگاهی به ساعت می کنی. متوجه می شی که بدون این که کار خاصی انجام بدی فقط فقط حدود 4 ساعت پای اینترنت بودی. من خودم یک بار تا حدود 9 ساعت یک سره توی این دنیای مجازی می گشتم.همش دنبال سرویس های جدید وبلاگ نویسی، سایت های ارائه دهنده هاست رایگان، دنبال آموزش های الکترونیکی مختلف و و و... اما من نویسنده من و زندگی امروز به هر تازه کار اینترنتی ای که این مطلب رو می خونه اعلام می کنم:
" دوستان اینترنت یک پدیده فوق العاده در زندگی بشر است. پدیده ای که تونسته زندگی اون رو 180 درجه تغییر جهت بده، پدیده ای که تونسته فاصلش رو با دیگران کم کنه اما تنها اشکالی که داره اینه
........................اعتیاد آوره........................ولی خدا رو شکر اعتیادش راحت قابل ترکه. فقط به این بستگی داره که شما خودت رو با چیز هایی کاملا متفاوت سرگرم کنی. یعنی کار هایی بکنی که هیچ ربطی به اینترنت و کامپیوتر نداشته باشه. یعنی حتی برای یک هفته هم که شده نشینی پای کامپیوتر خودت رو گول و به بهونه تایپ مطلب توی ورد سری به اینترنت بزنی"
.
.
.
.
.
من این مطلب کاملا تصادفی و همین طوری تایپ کردم. یعنی باور کنید نه زمانی که می نوشتمش بهش فکر می کردم و نه از قبل دربارش طرحی توی ذهنم ریخته بودم. همش رو همین حالا و در همین ساعت تایپ کردم. حتی همین الآن که دارم این جمله رو می نویسم نمی دونم جمله بعدیم چه خواهد بود.
امیدوارم نصیحت ها یا بهتره بگم تخلیه دلی های من ناراحت تون نکرده باشه یا به کسی بر نخورده باشه. همش خود نوشته.
.
.
.
پس اگر توش غلط املایی پیدا کردین به نمرات 20 املاء خودتون ما رو ببخشید
تا بعد.......................به زودی و پس از ترک اعتیاد به اینترنت دوباره برمی گردم و اون هم با مطالب جدید و جذاب

نوشته : من و زندگی نویس در یکشنبه 23 مرداد 1390 شما هم کلامی بنویسید... ( ) - لینک مطلب
ستون آزاد

سلام؛

امروز قصد دارم سایت یک نشریه طنز بسیار جالب رو برای شما عزیزان معرفی کنم. این نشریه در زمینه طنز سیاسی عمل می کند به طوری که در مدت زمانی کوتاهی که فعالیت خود را آغاز کرده توانسته طرفداران زیادی را در سراسر کشور به دست آورد. این مجله فعلا تنها دو شماره را به صورت سراسری به چاپ رسانده. از آن جایی که این مجله قبلا نشریه ی داخلی دانشگاه فردوسی بوده پیش از این موفق شده در هشت سال بیش از 50 شماره را به چاپ برساند.

حتما به این سایت سر بزنید.

ستون آزاد-نشریه طنز


نوشته : من و زندگی نویس در دوشنبه 10 مرداد 1390 نظر دهید... ( ) - لینک مطلب
چت روم اختصاصی من و زندگی
دسته : متفرقه ,
سلام دوستان گرامی؛
جدید ترین امکانی که امروز می خواهم برای شما معرفی کنم، چت روم کاملا اختصاصی این وبلاگ یعنی من و زندگی هست. امیدوارم عضو شوید و لذت ببرید.
برای ورود اینجا کلیک کنید.
arfchat.dxd.ir
تا بعد........................

نوشته : من و زندگی نویس در چهارشنبه 29 تیر 1390 نظر دهید ( ) - لینک مطلب
مردی که اندرز خواست (مبعث رسول الله)
دسته : متفرقه ,


مبعث آخرین رسول خدا، پیامبر اعظم، حضرت محمد (ص) بر تمام مسلمین جهان مبارک

مبعث حضرت محمد (ص)

ما که خدا هنوز بهمون توفیق زیارت مدینه منوره را نداده. هر کسی که قراره مشرف بشه برای ما هم دعا کنه.
التماس دعا
مردی که اندرز خواست:

مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرتپندی و نصیحتی تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود: ((خشم به خود مگیر)) و بیش از این چیزی نفرمود.
آن مرد به قبیله خویش بازگشت. اتفاقا وقتی که او به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمی پیش آمده، از این قرار که جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله ای دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل کرده اند و تدریجا کار به جا های باریک کشیده است و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند آماده جنگ و کارزارند. شنیدن این خبر هیجان آور خشم او را بر انگیخت. فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همکاری شد. در این بین گذشته به فکرش افتاد، یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیز هایی دیده و شنیده، به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا کرده است و حضرت به او فرموده جلو خشم خود را بگیر.
در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم و به چه موجبی من سلاح وشیدم و اکنون خودم را مهیا کشتن و کشته شدن کردم؟ چرا بی جهت من برافروخته و خشمناک شده ام؟! با خود فکر کرد الآن وقت آن است آن جمله کوتاه را به کار بندد.
جلو آمد و زعمای صف مخالف را پیش خواند و گفت: (( این ستیزه برای چیست؟ اگر منظور قرامت آن تجاوزی است که جوانان نادان ما کرده اند، من حاضرم از مال شخصی خود ادا کنم. علت ندارد برای همچون چیزی به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم.))
طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند:(( ما هم از تو کمتر نیستیم. حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف نظر می کنیم.))
بدین ترتیب هر دو لشکر به میان قبیله خود بازگشتند.


منبع: اصول کافی، ج12/ ص 404
گردآوری شده از کتاب داستان راستان


نوشته : من و زندگی نویس در پنجشنبه 9 تیر 1390 نیایش کنید... ( ) - لینک مطلب
آزمون...
دسته : متفرقه ,
آزمون...

سر جلسه آزمون بود، هنوز یک ربعی به آغاز کار مانده بود. مسئول جلسه امتحان داشت برامون درباره روش های صحیح تست زنی و از این حرف ها می گفت ولی هیچ کس توجهی نمی کرد و هممه به در و دیوار نگاه می کردند.
هیچ کس دیگری را نمی شناخت. هر کس لحظه شماری می کرد هر چه زود تر صدای زنگ به صدا در آید و آزمون آغاز شود تا دیگر از شر استرس و اضطاب آن خلاص شویم. برگه های آزمون رو پخش کرده بودند و روی می ز ها گذاشته بودند. هیچ کس حق نداشت آنها رو باز کن. من هم همین طور که داشتم به در و دیوار نگاه می کردم چشمم افتاد به پسری که دور از دید مراقب داشت همین طور سوالات آزمون رو پیش پیش می خوند. فکر کنم توی اون یک ربع به طور کامل یک صفحه رو پاسخ داد. حالا جالبه اصلا از هیچ کس هم نمی ترسید و به هیچ وجه به دور و برش نگاهی نمی انداخت. حالا این در حالی هست که کلاسی که ما درش باید آزمون می دادیم مثلا سه تا مراقب داشت. اما چه مراقب هایی. یکی از یکی بی تجربه تر. هیچ کدومشون این پسر رو ندیدن. البته فکر کنم یکی از اون ها دیدش ولی چون تجربه ی این کار ها رو نداشت کاری نکرد و فقط پوزخندی زد و طوری وانمود کرد که هیچ چیز ندیده. اما بر گردیم به سخنان این مسئوله. گویی این آقا از حرف زدن خسته نمی شد. از خوبی های مدرسه اش آن قدر گفت که دیگر فکر می کردیم انجا بی سود تحویل می گیرن، نخبه بیرون می دن!!! اما کاش این طوری بود. به محض این که صدای زنگ آغاز آزمون به گوش رسید همه به ورقه ها عین ندیده ها حمله ور شدیم. ده سوال اون مال فارسی بود. نسبتا راحت بود، البته اگر می خوندی. این رو که می گم فکر نکنید من آدمی هستم که به درس اهمیت ندم. نه من به امتحان خیلی اهمیت می دم ولی فکر نکنم تا به حال توی این عمر پر برکتم(اصلا هم خود تعریف نیستم) یک بار هم برای آزمون مطالعه اضافی نداشته ام. همیشه با همون معلومات قبلی ای که در طی کلاس های مدرسه داشته ام به سر جلسه می رفتم. داشتم می گفتم که سولات فارسی آسون بودند اما برای کسی که خوانده بود. اما یکی دیگر از مشکلاتی که توی این آزمون (این آزمون مهم ترین آزمونی بود که ا به حال داده بودم بود) به آن دچار شدم این بود که من ساعتم گم شده بود. بعد مجبور شده بودم ساعت برادرم را بردارم. حال جالب است من این ساعت را توی دو سه تا آزمونی که روز قبل داده ودم هرمراه داشتم و حتی زمانی که از خانه به سمت محل آزمون امروز حرکت می کردم هیچ مشکلی نداشت اما به محض این که به سر جلسه آزمون رسیدم، ساعته هر  پنج دقیقه یک بار زنگ می زد. من بیچاره هم به محض این که روی سوال تمرکز پیدا می کردم تا اون رو حل کنم این ساعته همه کار رو خراب می کرد و می بایست دوباره روی دکمه ای کلیک می کردم تا درست شود. باور کنید خیلی با ساعته ور رفتم اما نشد که نشد. خلاصه بی خیل شدم و خودم رو با شرایط وقف دادم و به پاسخگویی به سوالت پرداختم. البته گفتم که هر پنج دقیقه یک بار یک استراحت اجباریه 20 ثانیه ای هم داشتم (به خاطر ساعته). اما رسیدم به ریاضی.
'گفتم که مسئوله جلسه آزمون اشت درباره خوبی های مدرسشون می گفت و طروی بود که آدم فکر می کرد این ها بی سواد تحویل می گیرن و نخبه پس می دن، حالا تازه اینجا فهمیدم که نا بابا از این خبر ها نیست. این ها نخبه می گیرن بدون هیچ کم و کاستی نخبه هم پس می دن. تازه اگر خدا کنه چیزی از اون نخبه کم نکنن بیشتر نمی کنن. سوالات ریاضی به اندازه ای سخت بود که وقتی که من بعضی سوالات رو برای پدرم گفتم، پدرم گفت که راه حل بعضی از این سوالات در سال های دبیرستان آموزش داده می شه نه راهنمایی. حالا در همین رابطه بگذارید یک حرف دیگه هم بگم. برادر کوچکم در آزمون ورودی راهنمایی شرکت کرده. اون پنجم دبستان بود و وقتی از جلسه آزمون بیرون اموده بود می گفت که یک سوال داده بودن خیلی سخت. وقتی من و پدرم ازش پرسیدیم چی بود از توضیحاتش متوجه شدیم این سوال یک معادله سه مجحولی بوده. حالا این در حالی است که یک بچه پنجم دبستانی هنوز نمی دونه معادله چی هست که حالا سه مجحولیش رو حل کنه. اصلا حل معادله اون هم مدل دو مجحولیش در سال سوم راهنمایی درس داده می شه و حتی یک دانش آموز سوم راهنمایی نیز به سختی می تونه یک چنین سوالی رو حل کنه.
به هر حال بگذریم سوالات سخت سخت نبودن. سخت سخت سخت بودن. البته با کمی کنکاش در اون ها می شد به یک جوابی رسید و خدا رو شکر هم رسیدم. اما اون استرسی که در ابتدا با دیدن سوالات به من وارد شد فکر کنم 200 سال از عمرم رو به باد فنا داد. تازه این پایان کار نبود و نوبت رسید به سوالات تشرییحی ریاضی. اما این ها از اون ها سخت تر. هیچ کدوم از بچه ها فکر نمی کردن این طوری باشه. من هم عین دیگران هر سوالی رو که می خوندم و می دیدم که خیلی سخته با خودم می گفتم که برم سر سوال بعدی شاید اون حل بشه و همین طوری پیش رفتم تا رسیدم به سوال آخر. وقتی به شماره سوال نگاه کردم متوجه شدم که اینجا پایان خطه و من با وجود گذشت نیم ساعت هنوز یک سوال هم حل نکرده ام. به شدت حالم گرفته شده بود و از شدت ناامیدی و خستگی حتی می خواستم برگه رو سفید بدم اما نمی تونستم چون 50 % نمره از همین سوالات بود. به یکی از سوالات بر گشتم و این بار سعی کردم با طرز فکری جدید به سوال نگاه کنم. در همین میان هر پنج دقیقه یک بار ساعتم زنگ می زد. خیلی اذیتم کرد ولی چه کنم، کار دیگه ای نمی شد انجام داد. بالاخره این سوال رو تونستم حل کنم. حل این سوال باعث شد روحیه ام خیلی خیلی بهتر شود و با همین روحیه مضاعف شروع به حل سوال بعدی کردم. همین طور داشتم حل می کردم که ناگهان صدای یک موزیک خارجی به گوشم خورد. سبک موزیک رو متوجه نشدم اما فهمیدم که این موزیک برای یک موبایل هست. صدا بلند تر شد و همه بچه ها به اتهای کلاس نگاه کردند. متوجه شدم که گوشی یکی از بچه ها بر خلاف گفته مراقب بی تجربه مون که باید گوشی ها خاموش می شدن هنوز روشن بود. طرف صدای گوشیش رو بست اما چند دقیقه ای طول نکشید که دوباره گوشی زنگ زد. این بار این مراقبه .... با عصبانیتی این چنینی گفت:
"پسر عزیزم، لطفا اون گوشی رو خاموش نمایید، مگه قرار نبود اول جلسه خامو کنید"
حالا جالبه این مراقبه اصلا با خودش نگفت که امکان داره طرف با گوشیش تقلب کرده باشه و یا از ماشین حساب اون استفاده کرده باشه.
داشتم می گفتم که همین طوری سوالات رو حل می کردم که ناگهان متوجه حضور مراقب بالای سر خودم شدم. نه نگران نباشید من کار خاصی انجام نداده بودم. فقط تنها مشکل این بود که وقت تمام شده بود. من هم ورقه رو تحویل دادم و با رضایت نسبی از عملکرد خودم از جلسه خارج شدم.
این بود جریان آزمون ما
درس عبرتی بشه برای همه دانش آموز ها، مراقب ها، مسئلان جلسه امتحان، مدیران و مدارس غیر انتفاعی
تا بعد..........................نظر فراموش نشه

نوشته : من و زندگی نویس در چهارشنبه 8 تیر 1390 تجربیات آزمونی خود را بیان کنید... ( ) - لینک مطلب
آدرس جدید

سلام دوستان؛
به دنبال تحولات پایگاه های من و زندگی تصمیم بر آن شد که آدرس این وبلاگ نیز تغییر کند. البته لازم به ذکر است که آدرس قبلی نیز هم چتنان فعال خواهد بود اما آن آدرس زین پس برای پایگاه اصلی من و زندگی خواهد بود.

آدرس جدید:          
arf.orq.ir
با تشکر از شما
تا بعد.......................................................................

نوشته : من و زندگی نویس در شنبه 28 خرداد 1390 نظرات ( ) - لینک مطلب
خسوف بی نتیجه...

سلام؛

همون طور که اطلاع دارید امشب (یعنی 25 خرداد) خسوف (یعنی ماه گرفتگی) هست. اول یک روش رو براتون بگم تا دیگه خسوف و کسوف رو با هم قاطی نکنید. این را بدانید که با این که حرف اول واژه خورشید "خ" است اما مترادف واژه خورشید گرفتگی کسوف است. و بر عکس مترادف واژه ماه گرفتگی خسوف است. اما بهتر است که از کسوف و خسوف استفاده نکنید چون هر دو عربی اند و...

حال بگذریم داشتم می گفتم. دیشب خسوف بود و من هم که عشق آسمان و فضا و نجوم از ساعت 10 آماده شدم برای بررسی لحظه به لحظه این واقعه. هر چند چند ماه پیش که خورشید گرفتگی روی داد این افتخار رو نداشتم که آنرا از نزدیک مشاهده کنم اما این بار قصد داشتم این اتفاق روی دهد. به هر حال داشتم آماده می شدم که متوجه شدم پیچی که در کنار تلسکوپ برای تنظیم زاویه ی عمودی آن است هرز شده و ...

بله همون طور که گفتم پیچ هرز شده بود و یعنی نمی شد تلسکوپ رو روی محل مورد نظر قرار داد. من هم که حسابی آماده کار بدم ، مثلا لب تاپ آماده کرده بودم، نرم افزار های تخصیصی نجومم رو باز کردم، میز آورده بودم و کلی نقشه آسمان و ... اما این اتفاق حساب خو رد توی ذوقم. به طوری که اصلا حاضر نبودم که تلسکوپ رو از پشت بام بیارم پایین. به همین خاطر به کمک پدرم یک نیم ساعتی الاف شدیم اما نتیجه بی نتیجه. باز هم نشد. بعد با خودم گفتم که بیایم یک نفر اون جلو وایسته، قدش رو یک کم با تا کردن پاهاش به اندازه مورد نظر کوتاه کنه و ما هم سر تلسکوپ رو روی سر وی قرار دهیم تا بتوانیم زایویه ی عمودی رو تنظیم کنیم. اما دیدم خیلی سخته! خلاصه بعد از کلی کار تونستم یک تصویر خیلی خیلی تار از ماه رو ببینم ولی تصویر آنقدر بد بود که از ادامه کار منصرف شدم. فکر کنم اگر ماه را با چشم عادی می دیدم خیلی واضح تر از اون تصویر تلسکوپ بود. به هر حال تلسکوپ رو جمع کردم و تا که اومدم به هم بجنبم که حداقل چند تا عکس از ماه بگیرم دیدم که ماه به طور کامل پوشیده شده و دیگر تقریبا هیچی واضح نیست. علاوه بر این دوربین چندان قوی ای هم در اختیار نداشتم و نشد عکس های خوبی بگیرم.

به هر حال خسوف تمام شد و من  ماندم و یک ماه شفاف و روشن و درخشان.

ماهی که با روشنی دوباره اش به همگان اعلام می کرد که امشب 13 رجب است. روز پدر است. روز میلاد با سعادت مولود کعبه ،حضرت علی (ع)، است.

به هر حال میلاد امام علی (ع) بر همه شیعیان مبارک.

تا بعد..........................................


نوشته : من و زندگی نویس در پنجشنبه 26 خرداد 1390 نظر دهید... ( ) - لینک مطلب
تموم شد............
دسته : متفرقه ,

سلام؛

دیگه امروز 23 خرداد و امتحان ها هم رو به پایان. آخر سال تحصیلی که شده بود دلمون خوش بود به ایام امتحان و آزمون که حداقل می تونیم توی این ایام پر دغدغه و پر اضطراب هم دیگر رو ببینیم و یک جوری خاطره تازه کنیم. اما از آنجا که گویند لحظه ها در گذرند این مدت هم عین برق گذشت و تنها یک روز از آن باقی مانده. آیا به نظر شما در این یک روز می توان تمام خاطرات سه سال را به یاد آورد!؟ آیا یک روز برای دل کندن از مدرسه و محیط و بچه هایی سه سال با آنها بودید، خندیدید، گریه کردید، دعوا کردید، دل داری دادید، کمک کردید، کمک گرفتید، مسخره کردید، مسخره شدید و هزار کار دیگه که حتی زمانی که به خاطرات بد این دوران می اندشید می بینید که باز هم شیرین اند، کافی است. به اردو هایی که رفتید و فداکاری های دوستانه و صمیمانه ای که دوستانتان بدون هیچ چشم داشتی و فقط به خاطر دوستی برایتان انجام می داده اند. روز هایی که در دوران اردو به خاطر دوری از خانواده غمگین بودید اما دوستانتان کاری کردند که کم تر دوری آنها را حس کنید و یک جوری برای شما خانواده ی دومی را تشکیل دادند. دوستانی که شاید سر یک 0.25 نمره تقلب نرسوندن ، یک غلط گیر ندادن و یا یک پاس ندادن در زنگ ورزش از شما دلخور شوند و با هم دعوا  کنید اما فردایش انگار نه انگار که روزی دشمن خونی یک دیگر شده بودید و به خون هم تشنه. دوستانی که با آنها حدود 27 ماه را سپری کردید و هر روز به مدت حداقل 6 ساعت با خوبی و بدی تک تک آنها ساختید.دوستانی که شاید دیگر هرگز آنها را در طول عمر خود نبینید اما...

اما...

 اما خاطرات دوستی شان در ذهنتان تا ابد حک می شود........................

کاش زمان، حداقل، حداقل یک بار هم که شده به عقب باز می گشت تا شاید بتوانیم بد هایشمان را جبران کنیم.

از تمام دوستانم که در طول این سه سال تحصیلی همراه و یاور من بودن خیلی خیلی متشکرم و امیدوارم اگر خوبی ای دیدند ببخشند و بدونند که اگر بدی ای بوده حقشون بوده!!!!!!

نه شوخی کردم..................

دوستان حلال کنید............................

تا بعد.........................................................................................


نوشته : من و زندگی نویس در دوشنبه 23 خرداد 1390 نظرات دهید.... دوستان ( ) - لینک مطلب


1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
جست و جو در سایت
 

 

آرشیو
موضوعات
آخرین مطالب ارسالی
نویسندگان
لینک دوستان
ابر برچسب
 

All Right Reserved By ~  Coded For blogfa , Mihanblog & ... By : www.Web-fa.mihanblog.com