تبلیغات
من و زندگی - یک کفاش..

یک کفاش..

دوشنبه 10 بهمن 1390 10:49 بعد از ظهرنویسنده : ع نقطه ف

 
پنج شنبه  بود. پنج شنبه ها زود تر تعطیل می شیم. (البته متاسفانه هنوز تعطیلی پنج شنبه های مدارس دولتی مدرسه ما رو به زانو در نیاورده!) داشتم از مدرسه بر می گشتم. خیلی گرسنه بودم و چیزی خریدم. همین طور که داشتم میل می نمودم (!) توجه ام به کنار پیاده رو جلب شد. شخصی روی صندلی نشسته بود. پشت سرش دیوار بود. رادیو کوچکی داشت و به اون گوش می کرد. کاپشنی نسبتا مهنه و همراه با کلاه و شال گردن به دیوار تکیه کرده بود. دور تا دورش کفش، واکس و اسپری و بند و تجهیزات کفاشی بود. فکر کنم داشت رادیو ایران گوش می کرد. "دِ دردِنگ دِد دردن دِرِدِ دِردن دِنگ! (صدای اول اخبار رادیو) ساعت دوازده، اینجا تهران است، رادیو ایران، صدای جمهوری اسلامی ایران". هوا سرد بود اما آن مرد همراه با سوتی که ریتم خاصی داشت، به اخبار گوش می کرد و همین طور کفش ها رو درست می کرد.همین طور که گفتم چون داشتم چیزی میل می کردم! رفتم روی نیمکتی که 10 قدمی فاصله داشت نشستم. همین طور داشتم اون مرد رو نگاه می کردم. اون اصلا حواسش به من نبود. به نظر می اومد که از وضع مالی خوبی نداشته باشه (چشم بسته غیب می گم!). ولی طوری با نشاط کار می کرد که گویی در یک محیط دیگه هست و اصلا توی این هوای سرد و آلوده تهران کار نمی کنه. اخبار تمام شد. ناگهان دیدم کفش را کنار گذاشت. کارش برایم تعجب انگیز بود. چون کار کفش ها معلوم بود که هنوز تمام نشده. خلاصه کفش ها را کنار گذاشت و چیزی را که من بهش اصلا توجه نکرده بودم در آورد. چیزی سفید بود. مستطیلی شکل و دراز. سفیدیش مایل به زردی می زد. اون رو گذاشت روی پاهاش و تند تند چیزی رو فشار می داد و جلو خودش رو نگاه می کرد. دیوار نمی گذاشت که ببینم چه می کند. بلند شدم و جلو تر آمدم. به طوری که متوجه من نشود. بعد از سه چها رقدم جلو تر آمدن کتوجه شدم آن شیء سفید زرد، مستطیلی کیبورد کامپیوتر (=رایانه!) بوده. ولی آنقدر با جدیت با آن کار می کرد که گویی یک مانیتور جلوی رویش است و دارد با آن پروژه ای انجام می دهد. جلو تر رفتم تا ببینم طرف یک تخته کم دارد یا نه، این کار هایش علت دارد؟! جلو تر که رفتم دیدم ضایع است اگر الآن متوجه حضور من بشود. به همین خاطر مجبور شدم به همین بهانه کفش هایم رو در بیارورم به او بدهم تا یک دستی بر رویش بکشد. خلاصه یک پولی بابت واکس کفشمون دادیم فقط به خاطر اینکه بفهمیم جریان از چه قرار است (به این می گن کنجکاوی!)تا که به طرف گفتم این کفش ها را یک واکس بزن قورا گفت نام و نام خانوادگی. عجب کردم! همین طوری اسمم رو گفتم. فورا آن را در کامپیوتر خیالی اش تایپ کرد. خیلی سریع ولی کاملا درست.(معلوم بود که جای قرار گیری کلید ها را حفظ شده) بعد گفت تاریخ امروز،رنگ کفش و تاریخ تحویل. بعد از تاریخ تحویل چند تا space زد. گویی آنجا را خالی کرده. دمپایی ای داد و من هم رفتم دوباره نشستم. همین طور واکس می زد و من به او زل زده بودم. برایم عجیب بود که با چه قدرت تخیلی می توان این طوری کار کرد اون هم بدون ترس از زبان مردم. کاملا مشخص بود که طرف کاملا از نظر عقلی سالم هست چون دو سه تا کتاب از جمله کتاب فیزیک برای سرگرمی کنارش بود. کنار دست  راستش هم یک سری روزنامه بود که همه یجدول هاش رو روی هم گذاشته بود. یک کلکسیون جدول بود. فکر کنم در حد دویست سی صد تایی می شد. همش حل شده! خلاصه...
ادامه دارد انشاء الله!!!!!!!
بی زحمت نظر دهید تا ادامه دهم!!! اگر تعداد نظرات بیش تر از پنج تا نشه از ادامش خبری نیست!!!!
تا بعد............

برچسب ها: داستان یک کفاش ،

 
پنجشنبه 1 تیر 1391 01:23 قبل از ظهر
salam ali jon
sepehram
omidvaram mano yadet narafte basheee!!
besyar besyar ziba bod
ma montazere badish hastim
man ham baraye chand hezaromin bar webloge jadid baz kardam.
age khasti mano to webloget link kon.
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:37 بعد از ظهر
سلام.داستان جالبی بود....فقط فونتش خیلی کوچیک بود رو حساب معرفت تا اخرش رو خوندم ولی اگه دفعه دیگه با فونت کوچیک بنویسی دیگه نمیخونم!!!راستی جالب بود ومقداری خوب نوشته بودی!!!)
یکشنبه 16 بهمن 1390 08:37 بعد از ظهر
اینم نظر پنجم بدو ادامش رو بزار
یکشنبه 16 بهمن 1390 08:36 بعد از ظهر
نظر چهارم
یکشنبه 16 بهمن 1390 08:36 بعد از ظهر
اینم نظر سوم
یکشنبه 16 بهمن 1390 08:36 بعد از ظهر
اینم دومین نظر
شنبه 15 بهمن 1390 03:45 بعد از ظهر
وای ، چقدر عجیب و باحالواقعا قوه ی تخیل مردم سر به فلک کشیده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر