بدترین حس

سه شنبه 20 فروردین 1392 10:57 بعد از ظهرنویسنده : ع نقطه ف

 
سلام!
فرض کنید روز در خیابان های زیبای شهرمون داریم راه می رویم که ناگهان آقای حسینی بای با میکروفونی ناز و توپول اما آبی (!) جلویتان سبز (...؟!) می شوند و می پرسند بدترین حسی که تا کنون داشته ای چه بوده!
چه جواب می دهید؟
و انتظار دارید دیگرانی که همین سوال را از آنها می پرسند چه جوابی بدهند؟
اصلا اینها را جز به فال نیک گرفتن کاری دیگر باهاشان نکنید و بگذاریدشان همان بالای هوای بخورند.
واقعا بدترین حس چیست؟
شکست مالی، خانوادگی،
یا نکند عشقی!
اما؛
شاید بی هدف بودن بدترین زندگی باشد...
و بدترین احساس ها...
چون بی هدفی این شکست ها را شاید با خود بیاورد.{لازم به ذکر است نویسنده در مورد نوع عشقی اش بحمد ا... هنوز تجربه خاصی نداشته است که بخواهد نظری بدهد!}
نه اینکه بی هدف باشم.
نه، هرگز (انشاء ا...! نکند این هم نوعی خود گول زنی است؟!)
اما احساس می کنم هدف هایم زیادی از من بزرگتر اند. و دست نیافتنی.
نمی گویم چیستند و کیستند...
اما شاید برای شما خیلی ساده به نظر بیایند اما برای مُـــ، نِـــــ... {با لهجه زیبای مشهدی بخوانید تکه آخر را!)
و اینجاست که آدم (؟اَم آی؟) احساس می کند جز هیچ، هیچ ندارد و یک بازنده است...
و نمی تواند برای جامعه اش مفید باشد و برای اسلام مایه آبرو.
و نمی تواند کسی باشد مثل شهید یا هر خوب دیگری که می شناسیم.
نه اینکه خدا ظرف مفید بودن را نداده باشد، نه...
دوباره می شود همان داستان لیاقت...
من نداشتم... لیاقتش را... و شاید عزم و توانش را...
توان هم نه. چون توانی که خدا می دهد کامل است.
بهتر است بنویسم عزم و نفسی که تا آخر راه، چه زیر دریا و چه روی ابر ها، بازدم نخواهد و جز خط شروع دمی دیگر نطلبد.
و در نهایت می رسیم به اینکه آیا جز سرافکندگی چیز دیگر برای امام زمانمان هستیم یا نه...
بعد هم شاعر شاید خطاب به من می گوید... (احتمالا خطاب به شماست و من اشتباه حمله را خوشخیالانه به خود گرفتم)
چه شب ها که زهرا دعا کرده تا ما    همه شیعه گردیم و بی تاب مولا...

خط خطی:
1- نوشتم بازنده: منظور خیالی بود که از خود داشتم حال آنرا باخته ام. وگرنه ما نه میلیاردری بودیم و نه پرایدی داریم زیر پا و نه پسته ای زیر دندان!
2- جوابیه: عزیزی گفت چرا نمی نویسی، در جواب می گویم یک بازنده چه دارد که بنویسد؟
3- دعا کنید آدم شویم و شما هم آدم بمانید.
4- {مدتی بعد نوشته شد} چند بار این رو خوندم، ولی اصلا از سبک متن خوشم نیومد! شما هم به دل نگیرید، قلم نویسنده چینی است. و شاید دلش هم...
تا بعد........

برچسب ها: مثنوی گناه ،

 
پنجشنبه 16 خرداد 1392 11:23 بعد از ظهر
اهل وبلاگ خوندن نیستم. توی یه پست از این گفتید که توفیق بره گناه جاش می آد. فکر کنم با خوندن نوشته های شما توفیق شامل حالم شده. حس خوب و آشنایی از خوندن نوشته هاتون دارم. اگر حسم رو گم نکنم شاید بازم توفیق پیدا کنم که سر بزنم. خیلی درست می گید بی هدفی بدترین حس زندگیه.
ع نقطه ف
سلام؛
نویسنده یکسری خیالات خودش رو از ذهن مریضش پاشونده اینجا.
شما جدی نگیرید!!! ;-)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر