تبلیغات
من و زندگی - قدم ها

قدم ها

پنجشنبه 6 تیر 1392 11:51 قبل از ظهرنویسنده : ع نقطه ف

 
سلام؛
قدم ها کوتاه می شوند،
گویا ایرادی در کار است،
چیزی مانع می شود،
و پرده ای حایل.
قدم ها کوتاه می شوند،
و قلب بـلنــد تر می زند،
سنگینی ای زیر دهان را فرا می گیرد و،
چشم ها آماده می شوند...
قدم ها کوتاه می شوند،
و دست ها آرام بالا می آیند،
گویا چشم ها توان دیدن ندارند،
و شاید هم لیاقت...
و قدم ها کوتاه می شوند،
کوتاهِ کوتاه.
و وقتی از حرکت عاجز می شوند،
دل فرمان می دهد:
دست!
من را بپوشان،
نگذار ببینند که چه تاریکم،
و بفهمند که چه کردم،
برایم پرده ای باش در میان این دریای سفیدی.
دست ها روی سینه می آیند.
و چون پرده چشم پاره شد،
و دید سوی نور افتاد،
لبان بی اختیار گفتند:
السلام علیک یا علی ابن موسی لرضا

و اینجا بود که شاعر نوشت:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                       وندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند


توجیه نامه: گول بازی با کلمات را نخورید. نویسنده احوال خودش را ننوشته. اندر هوای آرزو هایش می چرخیده که این جملات به هم چسبیدند!
منبع نامه: بیت آخر را اگر دیوان حافظ را خوانده باشید، متوجه خواهید شد شاعرش کیست!

برچسب ها: ضامن آهو ،

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر