تبلیغات
من و زندگی - ترس

ترس

جمعه 14 تیر 1392 04:19 بعد از ظهرنویسنده : ع نقطه ف

 
سلام؛
می ترسم،
از سفیدی خطوط و
سیاهی دل.
از این ناهمخوانی.
از اینکه چیزی می نویسم که به من مربوط نیست.
نکند به زور خودم را در راه خدا نگه داشته ام.
نکند اصلا من مال این راه نیستم. اشتباهی اینجا پیدا شده ام.
احتمالا راه گم کرده ام و زده ام به جاده هدایت.
یا شاید هم من لایق این مسیر نیستم.
شاید آنقدر غبار روی لباسم نشسته که دیگر این خط و این راه جایی برای من ندارد.
و شاید تمنایی بی پاسخ شده است،
بی عزم...
اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ ﴿۶/الفاتحه﴾

خاتمه  نامه:
گاهی دوست دارم، قلم را بر زمین بکوبم. قلمی که هیچ ارتباطی با من و خود من ندارد.

برچسب ها: کیبورد نوشته های یک ذهن مریض/ ،

 
دوشنبه 17 تیر 1392 09:44 بعد از ظهر



ع نقطه ف
سلام و مرسی!
شنبه 15 تیر 1392 11:29 بعد از ظهر
100 درصد شوخی ود برادر
ع نقطه ف
سلام؛
ما هم صرف تذکر گفتیم، وگرنه از کمالات شما و سایر مطالبتون معلوم بود!
تا بعد........
جمعه 14 تیر 1392 06:13 بعد از ظهر
سلام
گفته ای: "احتمالا راه گم کرده ام و زده ام به جاده هدایت."

به گمانم همه مان راه را کم کرده ایم. همین هم هست که در به در دنبال راهیم. البته هر کسی "راه" را به زعم خودش تشخیص می دهد؛ چه اینکه شاید تشخیص او "چاه" باشد و نه "راه"!
اما اگر زده ای به "جاده هدایت" که خوش به حالت. این را هم بدان که به قول مرحوم علی صفایی (استاد حاج آقا طباطبایی): "مهم رسیدن نیست. مهم در راه بودن و درست رفتن است."
شاید همین که تمنا می کنیم خدا ما را به جاده هدایت برساند، عاقبت به کارمان بیاید و رهایمان کنید از این حضیض دنیا!
-------------
پ.ن.: کاش می شد مثل ارمیا بود. تکلیفش با خودش مشخص بود. می دانست "اهل" این دنیا نیست. همین هم شد که "رام" دنیا نشد. پر کشید و رفت ...
ع نقطه ف
سلام!
فرض مسئله فوق آن است که شما در خیالتان تصور کنید نویسنده در مسیر هست اما بگیر و ببندش فراوان است.
البته گفتم که: فرض کنید!
تا بعد........ (؟)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر