تبلیغات
من و زندگی - {بدون عنوان}

{بدون عنوان}

یکشنبه 10 آذر 1392 01:08 قبل از ظهرنویسنده : ع نقطه ف

 
"من" می ماندو،
 "دل"، پرواز می کند،
وَ کاسه ای همراه.

کاسه گرچه کوچک و حقیر،
...وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ...﴿یوسف/۸۸﴾
اما تشنگی، دل را محتاج کرده است،
...فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ...﴿یوسف/۸۸﴾
هر چند، در کنار این دریا،
کاسۀ آب، شور،
و دل شاکی،
اما لحظه ای درنگ

کاسه ی آب شورَست، نمک در ته دارد،
دل سیاه است و قفس بیرون دارد،
اینجا چه جای شکایت باشد
این سزای آنیست، که دل در خود دارد.
---
گاهی می رسد، آب دریا شیرین است، اما شاید، مذاق ما، شور شده باشد. . .

آمدم بگویم قلم، دل را ببینو قید و بند فعل و فاعل و نقطه و ویرگول را رها کن، دیدم، خود دل در قید است، قلم چه گناهی دارد.

شرمنده وقتتون سر این خطوط ناموزون هدر رفت. آیه ای بود در ذهن، به زور در متن گنجاندیم تا تضمینی هم در کار باشد! بی ربطی کل قصه را به دل نگیرید.
راستش بهتان بر نخورد اما، برای شما ننوشته شده که به مذاق مبارک هم خوش بیاید.